تبليغاتX
سکوت یخی - امنیت شهر ما کجاست؟
باور کنید تقصیر من نیست که دیر به دیر به روز می کنم چون هر روز که در این شهر ما بحران یخ زدگی و سرقت مسلحانه رخ نمی دهد تا من خبرش را در وبلاگم بگذارم.

اما از قضا دیروز یک سرقت مسلحانه در این شهر رخ داد که مرا وادار به نوشتن کرد.خیلی وقت بود  در این زنجان خسته و کسل کننده ما هیچ اتفاقی نمی افتاد .بس که در تحریریه پشه می پراندیم حوصله مان سر رفته بود که  دیروز یکهو ۴ سارق مسلح محترم  آمدند و شهر ما را به همراه مردمش به رگبار گلوله بستند و بعد هم الفرار...

ماجرا از سرقت یک طلا فروشی آغاز شد با دو کلاش و سه کلت کمری که نمی دام از کجا به دست سارقان رسیده بود.کسی نگفت چند نفر زخمی شدند ولی ظاهرا خون ۱۵ نفر روی زمین ریخته شد.

سارقان که در شهر جولان می داند در شش نقطه مختلف توقف کردند و مردم آن منطقه و ماشین های پارک شده در محل را به رگبار بستند که یک نفر از عابران در این ماجرا کشته شد. 

 یک پلیس و سه نفر از سارقان نیز در درگیری ۱۲ ساعته میان آنان و ماموران پلیس در این جریان کشته شدند.

ببخشید که در این چند خط شما را بمباران خبری کردم ولی هنوز نگفته ام که با تمام این اوصاف زنجان دومین استان امن کشور لقب دارد. 

خلاصه  دیروز در این استان امن کشور٬ بعد از اینکه تا شب درگیر گرفتن خبرهای تکمیلی این حادثه بودیم ساعت نه و نیم شب به آژانس زنگ زدم تا خستگی ام را با تاکسی تلفنی به خانه ببرم.بس که ذهنم درگیر ماجرای تیراندازی و سرقت مسلحانه بود و با وجود اینکه تابلوی آژانس را بر روی ماشین پراید ندیدم٬ بدون توجه به آن سوار ماشین شدم.به محض بستن در ماشین و ناآشنا بودن راننده آن٬ ترس به جانم ریخت.خواستم پیاده شوم که ماشین حرکت کرد.با وجود ترس زیاد محکم بند کیفم را گرفتم و موبایل را کف دستم فشار دادم.

ماشین آژانس ٬هر خیابان را که درجهت مسیر خانه پشت سر می گذاشت خوشحال می شدم و در دلم بی جهت و با جهت٬ لعنت به تمام کسانی که می شناختم و نمی شناختم می فرستادم.

خلاصه سالم به خانه رسیدم  و هر چند کار من هم چندان بی خطر نبود ولی ترس و اضطراب ناشی از جولان دادن سارقان مسلح در شهر چنان تحت تاثیرم قرار داده بود که وقتی از ماشین پیاده شدم یک سوال برایم بی جواب بود:اگر مردم مالیات می دهند آیا حق دارند وقتی که در خیابان راه می روند امنیت داشته  و اطمینان داشته باشند که سالم به خانه می رسند یا نه؟!

به تمام آنهایی که کار رسمی شان خواندن وبلاگ است خسته نباشید می گویم که تا پایان این پست حوصله کردند و تا آخر آن را خواندند.

 

+ سمیه میناخانی |