ما را چه می شود؟
کودکی مان که در دهه 60 گذشت ، آن زمان که کرور کرور کودک زاده می شد،
آن روزها زیاد در خاطرم نمانده شاید به این دلیل که مجبور بودیم نان را با کوپنی بخریم که بدبختی یک ملت رابه یک اندازه در میان مردم تقسیم می کرد.
شاید هم برای اینکه مجبور بودیم نیمکت چوبی کلاس را با سه هم تختی دیگر شریک شویم و در سه شیفت درسی دایر در مدرسه دعا کنیم که قرعه شیفت ثابت ظهر به ناممان نیافتد،این شیفت را دوست نداشتیم ،کسل کننده بود و آواره میان دو شیفت صبح و بعد از ظهر.
شاید هم به این خاطر که خواستند این دهه را از ذهن همشهریان و هم وطنان و تاریخ کشورم پاک کنند.
یادم نیست چگونه چوبه ها به پا شدند و مسلسلها آتش گشودند بر روی مردم شهر و پدران و مادران شبانه آنها را به خاک سپردند تا کسی نفهمد چه شده.
من آن اعدامها را به خاطر ندارم.
هر چند زاده دهه نفرین شده شصتم اما چقدر خوشحالم که برای این نحوست تاریخی ،تصویری در ذهن ندارم،اما گویا عده ای ناراضی اند که من و امثال من چنین صحنه هایی از اقتدار میهنمان ندیده ایم!
صحنه های اعدام را بازسازی که نه،چوبه ها را دوباره بر پا می کنند.
دیروز خواندم رئیس کل دادکستری لرستان خبر از اعدامهایی در هفته جاری داده بود.
خدایا ،ما را چه می شود که این چنین خشونت را برای مردم این سرزمین خوش آیندمی دانیم و دیگر حتی هیچ ترسی برای اعلام چنین اخباری نداریم.
به راحتی از به دار کشیدن انسانها صحبت می کنیم و ارزش جان آدمی چقدر برایمان کم اهمیت شده که حتی شمارششان نمی کنیم و رئیس کل دادگستری لرستان میگوید:"در هفته جاری چند حکم اعدام در استان اجرا می شود."
شاید ترس شاملو پس از مرگش کم کم دارد همه ما را هم در بر می گیرد :
"هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال ،شکننده تربود.
هراس من- باری - همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون تر باشد"
شاعر ،بیدار شو
خوابت دارد تعبیر می شود
مزد گورکن انگار بیشتر از آزادی آدمی شده.
بیدار شو شاعر...
خدا می داند که این هفته ،باز هم این سرزمین داغدار چند نفر دیگر خواهد شد.