تبليغاتX
سکوت یخی - خانه نرگس , چشمان منتظر , دستان بی پناه

 

انگار مرگ قبل از ما خزيده بود درون خانه كه وقتي رسيديم، دم گوش همديگر زمزمه مي‌كردند ”يكي مرده“.

مانده بودند كه جسدش را چكار كنند، شناسنامه نداشت يعني پسرش وقتي او را به خانه نرگس آورد شناسنامه او را نداد حالا سردخانه بدون گواهي فوت حاضر نيست جسد را قبول كند، براي گواهي فوت هم شناسنامه لازم بود.

مي‌گفتند پسران پيرزن بيچاره را كه در اين يك هفته آخر، بيماري‌اش سخت‌تر شده بود نتوانستند پيدا كنند، هيچ‌كدام از شماره‌هايي كه از آنها داشتند جواب نمي‌داد، دكمه تكرار تلفن هم هربار كه زده مي‌شد، اميد براي شنيدن پاسخ از آن سوي خط رنگ مي‌باخت. يك هفته تمام تلاش كردند كه تماس بگيرند ولي كسي جواب نداد، پيرزن تا آخرين لحظه هم چشم به راه ماند و آمدن پسرانش به خانه سالمندان را نديد، خدا رحمتش كند!

§         جمعه، ششم مهرماه سال 86، خانه نرگس

هنوز سه روز تا رسيدن روز جهاني سالمندان باقي مانده اما ”مركز توانبخشي شبانه‌روزي سالمندان و معلولان نرگس“ شهرستان خرمدره با مرگ يكي از ساكنانش به استقبال اين روز مي‌رود.

خانه، در روستاي قلعه‌حسينيه سر پا ايستاده بود تا به عنوان تنها مركز نگهداري زنان سالمند استان زنجان، 72 سالمند، 72 پيرزن كه مي‌توانست مادر بزرگ 72 نوه كوچك باشد را در خود جاي دهد.

فقط چند ساعت، شايد هم چند دقيقه قبل از ورود ما، اين خانه 72 ميزبان داشت اما حالا بايد نام يكي از آنها را از ليست ساكنان خانه كه روي وايت‌برد دفتر مديريت نوشته شده بود پاك كنند.

پرسنل در غياب مدير مركز مشغول رتق و فتق كارهاي همان مادربزرگ بودند كه از دنيا رفته، سرشان شلوغتر از آن بود كه بخواهند به سؤالات من جواب دهند يا مرا همراهي كنند، حق داشتند، چهار نفري بايد به امور 70 پيرزن كه معمولاً مدتي بعد از ورودشان به خانه سالمندان دچار اختلال حواس مي‌شوند رسيدگي مي‌كردند، همين حادثه مرگ يكي از مددجويان برايشان كافي بود تا نخواهند من را هم بپذيرند، اما پذيرفتند... .

§         اينجا برزخ است

هنوز سه روز تا رسيدن روز جهاني سالمندان باقي مانده و پتوهاي شسته و آويزان شده از چينه‌هاي ديوار مركز نگهداري سالمندان مي‌گويد كه باز هم مثل سالهاي گذشته، اين مركز مانند تمام مراكز كشور، خود را براي حضور ميهمانان روز جهاني سالمند آماده مي‌كند.

يكي از پرسنل مي‌گويد خانواده‌ها معمولاً بعد از انتقال سالمندان به اين مكان زياد به آنها سر نمي‌زنند، شايد اينجا برزخي باشد براي تمام آنهايي كه نه در اين دنيا پيش خانواده‌شان جا دارند، نه راهي آن دنيا شده‌اند كه دستشان از اينجا كوتاه باشد.

توي هر اتاق پنج، شش تخت گذاشته‌اند كه نه‌نه اجاقلو، حليمه خاتون، طوبي‌خانم، نه‌نه سكينه و... سالها و روزهاي پاياني عمرشان را لاي ملافه‌هاي گل‌گلي آن جا مي‌گذرانند و هر روز كه به سنشان اضافه مي‌شود، خاطره‌هاي گذشته را كمرنگ‌تر به خاطر مي‌آورند. مي‌گويند اوايل ورودشان به مركز سالمندان مي‌دانند از كجا آمده‌اند و آيا خانواده‌اي دارند يا نه ولي بعد از مدتي كم‌كم اين خاطرات در ذهنشان محو مي‌شود، خانواده‌ها هم اغلب آنها را فراموش مي‌كنند:”فرزندان همين پيرزني كه امروز فوت كرد در طول چهار سال فقط سه بار به ديدنش آمدند، عده‌اي هم هستند كه چون نمي‌خواهند افراد فاميل از انتقال مادرانشان به خانه سالمندان مطلع شوند، هر سال روزهاي عيد آنها را به خانه مي‌برند و بعد از مدتي دوباره آنها را برمي‌گردانند تا عيد سال بعد“.

§         آرزوي سلامتي براي صاحبان دستاني پير

هنوز سه روز تا رسيدن روز جهاني سالمند باقي مانده و سالمندان خانه نرگس حتي قصه‌هايي كه مي‌توانست چشمان 72 نوه را خمار خواب كند فراموش كرده‌اند، بعضي‌ها هذيان مي‌گويند عده‌اي وسواس دارند، پرخاشگرند، توهمي و خيال‌پرداز هم شايد، بينشان تعدادي نابينا و لال هم هستند.

در ميان تمام اين مشكلات ناراحتي كمر، زانو و... حتي اجازه نمي‌دهد زياد از تختشان دور شوند، فراموش كرده‌اند كه بوده‌اند و چرا اينجا هستند، تازه‌واردها بيقرارند، نه‌نه بتول يك هفته نيست كه آمده، دستم را مي‌گيرد و مي‌كشد تا كنار تختش بنشينم، هنوز جمله اول از دهانش خارج نشده كه بغض آن را همراه مي‌كند: ”به خدا من كس و كار دارم، شما مي‌توانيد مغازه برادرم را در زنجان پيدا كنيد؟ به برادر زاده‌ام بگوييد حال عمه‌اش اصلاً خوب نيست، بگوييد بيايند مرا ببينند، من قرار نيست اينجا بمانم، من مي‌خواهم بروم“.

اينجا همه دنبال دستي مي‌گردند تا بلندشان كند شايد هم خاطره نوه‌ها و نتيجه‌ها را در دلشان زنده كند، اينجا همه دستها پير و تكراري‌اند، دنبال دستهاي جوان و شاداب گشتن اينجا رسم است و من حتماً بايد صاحب اين دستان باشم تا بنشينم و درد دلي بشنوم و آرزوي سلامتي كنم براي كبري خانم كه ناشنواست و اخيراً زمين‌گير هم شده.

مدير مركز تلفني به سؤالاتم پاسخ مي‌دهد:”سرانه نگهداري هر سالمند در محرومترين منطقه طبق مصوبه توافقي انجمن سالمندان و بهزيستي كشور در هر ماه 340 هزار تومان است در حالي كه الان براي هر سالمند ما 90 هزار تومان از طرف بهزيستي پرداخت مي‌شود و بقيه را خانواده‌ها بايد بپردازند در حالي كه اغلب سالمندان ما يا خانواده ندارند يا وضعيت مالي خانواده‌هاي آنان مساعد نيست“.

مي‌گويد عمر اين خانه به شش سال مي‌رسد و تمام سالمندان زن استان اينجا جمع‌اند حتي زنان بي‌سرپرستي كه در خيابان زندگي مي‌كردند هم به اينجا منتقل شده‌اند.

يكي از پرسنل گفته‌هاي مدير مركز در مورد كمكهاي نقدي خانواده‌ها را چنين تكميل مي‌كند:”تنها از جانب 16 نفر از سالمندان اين مركز كمك نقدي دريافت مي‌شود، 50 هزار تومان، 10 هزار تومان، 20 هزار تومان، يك نفر 75 هزار تومان و يك نفر ديگر هم 125 هزار تومان، 10 سالمند مستمري‌بگير هم داريم كه حقوقشان به مركز داده مي‌شود“.

§         آنها هنوز زنده‌اند

امروز روز جمعه است، هنوز سه روز تا رسيدن روز جهاني سالمندان باقي مانده، مدير خانه نرگس نيست كه توضيحات بيشتري از او بخواهيم اما چهار پرسنل آنجا تمام اتاقها را نشانمان مي‌دهند، يكي از مادربزرگها دلش مي‌خواهد سيگار بكشد مددكار مي‌گويد اگر به او سيگار ندهيم عصبي مي‌شود و هرچه كه دستش باشد پرتاب مي‌كند، هم اتاقي او از بوي دود سيگار سردرد مي‌گيرد، به اين وضعيت اعتراض دارد، بلند فرياد مي‌كشد، روي تخت كناري فقط موهاي حنايي رنگ پيرزني مچاله شده وسط تخت از زير پتو بيرون مانده حرف نمي‌زند، يكي هم وسواس دارد و اجازه نمي‌دهد كسي به ظروف و لباسهايش دست بزند، دائم در راهرو در حال رفت و آمد است، يا ليوان مي‌شويد يا قاشق، هربار كه رد مي‌شود سلام و احوال‌پرسي با ما غريبه‌ها را فراموش نمي‌كند.

وقت ناهار مي‌رسد، امروز قورمه‌سبزي دارند، نه‌نه سكينه مي‌گويد معمولاً غذاي برنجي مي‌خوريم، توي كاسه‌هاي استيل غذاها كشيده مي‌شود، مددكاران كمك مي‌كنند تا ناهار سرو شود، مادربزرگ پيري نابيناست اما خودش قاشق غذا را به دهان مي‌گذارد، تا نيمه‌هاي راه نصف قاشق خالي مي‌شود، اما او هنوز زنده است، نفس مي‌كشد، پس حق دارد غذا هم بخورد حتي اگر نابينا باشد.

تعداد مددكارها آنقدر نيست كه بتوانند به همه در خوردن غذايشان كمك كنند، يكي از مادربزرگها كه روي ويلچر كز كرده انگار ياد دوران كودكي‌اش افتاده، عروسكش را حتي موقع غذا خوردن از خود دور نمي‌كند مددكاران مي‌گويند ”عادت دارد“.

اينجا ليوانها پلاستيكي است، عده‌اي دوست ندارند در ليوان پلاستيكي آب بخورند از مددكاران مي‌پرسم اگر كسي نخواهد توي اين ليوانها آب بخورد چكار مي‌كنيد؟ مي‌گويند ”يك ليوان استيل به جايش مي‌دهيم“.

اما نه‌نه بتول دلش مي‌خواهد توي ليوان شيشه‌اي آب بخورد، از من مي‌خواهد كه همان لحظه‌ از مركز بيرون بروم و يكي برايش بخرم، اما نمي‌شود، آنجا يك روستاست از من قول مي‌گيرد كه حتماً برايش بخرم و بفرستم همراه با چند خوشه انگور يا لااقل يك عدد موز، زبانش را نشانم مي‌دهد:”ببين دخترم، خشك خشك است از وقتي آمده‌ام اينجا رنگ ميوه نديده‌ام“. نه‌نه بتول يك هفته است كه به خانه نرگس رفته چون برادرش تنها قوم و خويش نزديكش محسوب مي‌شد كه او را به اين مركز آورد.

§         امروز روز جمعه است

امروز روز جمعه است، هنوز سه روز تا رسيدن روز جهاني سالمند باقي مانده، مي‌گويند اگر مرده‌ها را در روز جمعه دفن كنند از سؤال و جواب شب اول قبر خلاص مي‌شوند، اما مادربزرگ خانه نرگس انگار اين شانس را هم ندارد كه بعد از مرگش با خاطري آسوده در قبر بخوابد.

مددكار مركز خيلي سعي مي‌كند كه خانواده آن مرحوم را پيدا كند و همان روز او را دفن كنند اما نمي‌شود. از من كمك مي‌خواهند، قرار مي‌شود اگر تا عصر نتوانستند پسران او را كه ساكن زنجان هستند بيابند به من اطلاع دهند تا من اين كار را بكنم، آدرس را در تكه‌اي كاغذ مي‌نويسند و به من مي‌دهند.

اين آخرين كاري است كه مي‌توان براي او كرد، خداحافظي مي‌كنيم. در سكوت همراهي‌مان مي‌كنند يكي از مادربزرگها كه انگار تيك عصبي داشته باشد مدام تكرار مي‌كند ”كجا مي‌رويد، خب جواب بدهيد، كجا مي‌رويد، خب جواب بدهيد...“ با بغضش ما را تا دم در همراهي مي‌كند در حالي كه يكي از پرسنل در حياط سيماني خانه نرگس مشغول شستن ظرفهاي ناهار است.

ليست نوشته شده روي وايت‌برد دفتر مديريت كه هنوز هم نام 72 سالمند را نشان مي‌دهد، پشت سرمان جا مي‌ماند، كارمندان خانه نرگس وقت نكرده‌اند نام يك نفري را كه همين امروز صبح راهي ديار باقي شد از روي آن پاك كنند. قرار است با من تماس بگيرند اگر...، تا شب توي دلم دعا مي‌كنم كه اي كاش زنگ موبايلم هيچ‌گاه به صدا درنيايد!

 

+ سمیه میناخانی |