تبليغاتX
سکوت یخی

 

امروز که ایستاده ام برروی این زمین و دارم نفس می کشم ،نمی دانم کسان دیگر،چگونه زندگی می کنند.

چگونه ساعت ها را می کشند تا شب برسد و زندگی را به سر کنند.

چگونه وظیفه زنده مانی شان را انجام می دهند آن هم در خانه هایی که مال خودشان نیست.

در زمینی که تمام سهمشان حتی یک خواب آسوده نیست تا با خیالی راحت بخوابند   و سر صبح راهی محل کارشان شوند.

درست مثل همین آکاردئون زنی که الان صدای آهنگش دارد تا مغزم می رسد و...

و او دارد کار می کند...

 در این برهوت، نان هنرش را می خورد ...

 

 

اما یکی هم هست که هنری ندارد ، کارهم ندارد،هنرش زندگی در این دنیاست...

 

 

این روزها که دیگر زمین هم بی رحم شده و یک وجب جا برای مردمانش نمی دهد تا قبل از مرگ چهار دیواری برای خود داشته باشند،باید هم سراغ یک سرپناه را از دادگاه و دادگستری گرفت.

آن هم سرپناهی که برای داشتنش هزار زحمت کشیده ای و درست طبق قرار داد چکهایت را پر کرده ای تا خانه ای داشته باشی برای خودت و خانواده ات.

حالا باید بجنگی تا به حقت برسی.

تا خانه ات و زندگی ات را از چنگ مال مردم خواران بیرون بکشی.

باید قبل از پاشیدن چهارچوب زندگی ات قهرمان این زندگی شوی.

 

 ای مرد بجنگ.

 

+ سمیه میناخانی | 

 

ما را چه می شود؟

کودکی مان که در دهه 60 گذشت ، آن زمان که کرور کرور کودک زاده می شد،

آن روزها زیاد در خاطرم نمانده شاید به این دلیل که مجبور بودیم نان را با کوپنی بخریم که بدبختی یک ملت رابه یک اندازه در میان مردم تقسیم می کرد.

شاید هم برای اینکه مجبور بودیم نیمکت چوبی کلاس را با سه هم تختی دیگر شریک شویم و در سه شیفت درسی دایر در مدرسه  دعا کنیم که قرعه شیفت ثابت ظهر به ناممان نیافتد،این شیفت را دوست نداشتیم ،کسل کننده بود و آواره میان دو شیفت صبح و بعد از ظهر.

شاید هم به این خاطر که خواستند این دهه را از ذهن همشهریان و هم وطنان و تاریخ کشورم پاک کنند.

یادم نیست چگونه چوبه ها به پا شدند و مسلسلها آتش گشودند بر روی مردم شهر و پدران و مادران شبانه آنها را به خاک سپردند تا کسی نفهمد چه شده.

من آن اعدامها را به خاطر ندارم.

 هر چند زاده دهه نفرین شده شصتم اما چقدر خوشحالم که برای این نحوست تاریخی ،تصویری در ذهن ندارم،اما گویا عده ای ناراضی اند که من و امثال من چنین صحنه هایی از اقتدار میهنمان ندیده ایم!

صحنه های اعدام را بازسازی که نه،چوبه ها را دوباره بر پا می کنند.

دیروز خواندم رئیس کل دادکستری لرستان خبر از اعدامهایی در هفته جاری داده بود.

خدایا ،ما را چه می شود که این چنین خشونت را برای مردم این سرزمین خوش آیندمی دانیم و دیگر حتی هیچ ترسی برای اعلام چنین اخباری نداریم.

به راحتی از به دار کشیدن انسانها صحبت می کنیم و ارزش جان آدمی چقدر برایمان کم اهمیت شده که حتی شمارششان نمی کنیم و رئیس کل دادگستری لرستان میگوید:"در هفته جاری چند حکم اعدام در استان اجرا می شود."

شاید ترس شاملو پس از مرگش کم کم دارد همه ما را هم در بر می گیرد :

"هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتذال ،شکننده تربود.

هراس من- باری - همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن

                  از آزادی آدمی

                                      افزون تر باشد"

شاعر ،بیدار شو

خوابت دارد تعبیر می شود

مزد گورکن انگار بیشتر از آزادی آدمی شده.

بیدار شو شاعر...

 

خدا می داند که این هفته ،باز هم  این سرزمین داغدار چند نفر دیگر خواهد شد.

 

 

+ سمیه میناخانی | 

نفرینم را نثار آنانی می کنم که دین و دنیاشان را با هم فروختنه اند.(البته اگر دینی دارند!)

آنانی که از هر گونه تهمت و افترا زدن به دیگرانی که دیگرگونه می اندیشند ابایی ندارند.

نفرینم را نثار آنانی می کنم که خودشان را پشت اسمهای مستعار پنهان می کنند و از این که آبروی یک نفر را به سخره بگیرند ترسی ندارند .

نفرینم را نثار آنانی می کنم که همیشه پشت امنیتی فرا قانونی هر کاری انجام می دهند و برای این کارشان حقوق می گیرند.

واقعا این حقوق چطور از گلویشان پایین می رود؟!

راستی شمایانی که الان هم مشغول کارید، زمانی راکه برای این کارتان صرف می کنند به اسم کار روزانه تان است یا بابت آن اضافه کاری هم می گیرید؟

نفرین بر شمایان...

با تمام تعقیبهایی که می کنید حتی در دنیای مجازی !

...

+ سمیه میناخانی | 

 

"انگشتانی تازه می خواهم ،برای دیگر گونه نوشتن،از انگشتانی که قد نمی کشند ، از درختانی که نه بلند می شوند و نه می میرند بیزارم!"

تابستان سیاه مطبوعات هنوز از یادم نرفته،بیانیه انجمن صنفی مطبوعات باز هم دیروز آن را یاد آوری کرد تا بدانیم که تا چه حد محصوریم برای اینکه نوشتنمان را باب میل آقایان تنظیم کنیم.

تابستان سیاه لعنتی!

قلمها را خشکاندند ، ورقها را پاره کردند و هر که را نفس می کشید یا به زندانش انداختند و یا دستی جلوی دهانش گرفتند که خفه شود.

نه،اصلا از درختانی که قد می کشند هم بیزارم.

از درختانی که آنقدر قد می  کشند تا از قد آدمی فراتر روند و آنوقت یک سر طنابها حلقه می شود به آن درخت و سر دیگرش به گردن انسانی  که مال همین سرزمین است ،

سرزمین ایران.

در زمانی که ادعای متمدن بودنمان گوش فلک را کر کرده، داریم از اعدام کردن دیگران به خود می بالیم که یعنی نمی گذاریم حقی از کسی ضایع شود و مجرم را مجازات می کنیم تا افتخار رتبه دوم اعدام های  جهان را از آن کنیم!

همین هفته پیش آخرین اعدامی ها هم بر بالای چوبه دار در زندان نحس اوین تاب می خوردند،ده نفر بودند شاید هم بیشتر،نمی دانم.

من از درختها بیزارم ،از چوبه های داری که بر پا می کنید،از کابلها ،شلاقها بیزارم.

این ...های لعنتی حصاری کشیده اند به اندازه تمام مغزهای ایرانیان و آنقدر در گوشمان متهم بودنمان را گفته اند که پذیرفته ایم نباید دم برآوریم و چیزی بگوییم.

یعنی خلاصی از این زندگی شوم نیست؟!!!

                                                            " مرگی نیست

                                                                                 تگرگی نیست؟

+ سمیه میناخانی |