نمی دانم چرا هر اتفاقی که در این مملکت می افتد همه به دانشجوهای بدبخت گیر می دهند،مثل اینکه در این سرزمین ،ما کتک خور کم داریم ،تا تقی به توقی می خورد ،این دانشجویان هستند که باید هزینه اش را بدهند.
آقای رئیس جمهور در آمریکا نتوانست چیزی به منتقدانش بگوید ،تمام عقده هایش را با خود تا مرزهای این سرزمین آورد و به دانشگاه تهران برد تا سر دانشجویان هم وطن من خالی کند.
دیروز مگر دانشجویان لباس آمریکایی به تن کرده بودند که حکومت با گاز اشک آور و گاز فلفل به استقبالشان رفت تا در آغاز سال تحصیلی جدید اشک شوقشان را از دیدن یاران دبستانی در آورد و با باطوم نوارششان بکند ،شاید هم زهر چشمی بگیرد.
این تنها مملکت من است که در آن حتی بین دانشجویان هم تفاوت قائل می شوند و آزادی بیان با آن کسی است که مجیز گوی دولت باشد،همو که در هر مراسم دولتی صدر نشین است آن هم با عنوان نماینده دانشجویان ،با کارت دعوت مخصوص!
این رسم سرزمین من است که در هر دولتی تنها نقش دانشجویان آن ،کتک خوردن از ماموران انتظامی اش است البته اگر کار به بازداشت و شکنجه بازجویان نکشد.
هر گاه دشمن فرضی کم آمد تا حکومت بتواند قدرتش را به رخ بنمایاند ، این دانشجویان سرزمین من اند که باید برای حکومت این نقش را بازی کنند و اجازه دهند سیلی بخورند ، اخراج شوند و سکوت کنند ، حتی اعتراف نامه غیر واقعی را امضا کنند.
آنگاه شاید شهوت قدرت طلبی آقایان کمی فروکش کند،شاید احمدی نژاد بتواند اندکی از ادعای پیغمبری اش را ثابت کند ، شاید همو بتواند به تمام مردم جهان ثابت کند که در ایران، تمام دانشجویان آزادند البته با حضور چماق!
آنوقت یکی از خبرگزاری های رسمی تیتر بزند که مراسم سخنرانی ریئس جهمور به مناسبت آغاز سال تحصیلی جدید در دانشگاه تهران با استقبال خوبی مواجه شد!
شاید خبرنگار آن خبرگزاری هم درست می گفت ،فقط یادش رفت که بنویسد؛مراسم سخنرانی ریئس جمهور کشورمان با استقبال خوبی البته همرا با گاز فلفل و گاز اشک آور مواجه شد.
انگار مرگ قبل از ما خزيده بود درون خانه كه وقتي رسيديم، دم گوش همديگر زمزمه ميكردند ”يكي مرده“.
مانده بودند كه جسدش را چكار كنند، شناسنامه نداشت يعني پسرش وقتي او را به خانه نرگس آورد شناسنامه او را نداد حالا سردخانه بدون گواهي فوت حاضر نيست جسد را قبول كند، براي گواهي فوت هم شناسنامه لازم بود.
ميگفتند پسران پيرزن بيچاره را كه در اين يك هفته آخر، بيمارياش سختتر شده بود نتوانستند پيدا كنند، هيچكدام از شمارههايي كه از آنها داشتند جواب نميداد، دكمه تكرار تلفن هم هربار كه زده ميشد، اميد براي شنيدن پاسخ از آن سوي خط رنگ ميباخت. يك هفته تمام تلاش كردند كه تماس بگيرند ولي كسي جواب نداد، پيرزن تا آخرين لحظه هم چشم به راه ماند و آمدن پسرانش به خانه سالمندان را نديد، خدا رحمتش كند!
چقدر باید دلتنگی ها را دلتنگ نشد.
چقدر باید ندید،نخواند،نرفت،نبود...
سختی راه را نمی توان تاب آورد؟شاید می توان،می توان؟
سهل است که نرفته همین جا بمانیم،اما دلتنگی ها را چگونه می توان دلتنگ نشد.
تصمیم نداشتم چیزی بنویسم اما...
اما...
من دلتنگ روزهای بارانی ام ،شاید همین روزها برسد.
پاییز شاید خسیس نباشد و بگذارد یک دل سیر زیر رگبار بارانهای تندش، سر و صورتم را بشویم با بغضی که هنوز در نیمه راه گلویم مانده و خفه ام می کند.
دلتنگ قطره های بارانم که بخورند روی صورتم و از لای موهایم بچکند روی شانه!
اما نه ، باران که ببارد سیل خواهد آمد، سقف خانه هایی که چکه می کنند را چه می شود؟آنهایی که دلتنگ خانه های سیل زده شان خواهند شد را چه کنیم؟
دلتنگ خیابانهای تاریکم که سفیدی چاده اش هر مسافری را تا آن سوی دنیا هم که بروند همراهی می کند حتی اگر پیاده باشند،حتی اگر آب باران از سوراخ ته کفششان بخزد تو.
دلتنگم و نمی دانم فریاد دلتنگی ام را سر چه کسی خالی کنم، شاید خودم!
حتما باید بمانم که اشکهای غلطان صورتم را هی پاک کنم ،هی پاک کنم و نگذارم کسی آن را ببیند .
اما هنوز هم نمی دانم من چرا اینجا به دنیا آمده ام .
ناراضی ام.
ناراضی و فکر نکنید امروز این را فهمیده ام .خیلی سعی کردم این حسم را نا دیده بگیرم و خودم را گول بزنم اما مگر می شود سر خودم را شیره بمالم ،همین که خیلی ها سعی می کنند این کار را برایمان بکنند وظیفه را از گردنم ساقط می کند،پس من چه کنم؟