ما می میریم، ما زنده می شویم ، ما رنج می کشیم ، ما می خندیم و گاه می گرییم،این همه را انجام می دهیم و دوباره تکرار می کنیم.
مکرر می شویم برای خندیدن ، گریستن و زیستن.
برای کار کردن ، برای نان داشتن ، برای خانه داشتن ، رفاه داشتن ، آزاد بودن ، خندیدن...
می خندیم وقتی که دیگر از همه چیز تهی می شویم و سرشار از شادی ایم.
گریه می کنیم وقتی که زلالی چشمهایمان را تلنگر غمی می آزارد و می خواهیم گریه کردن را آغاز کنیم.
فکر می کنیم آزادیم و برای این آزادی باید خوشحالی کنیم ولی یک "بله "گفتن رعیت گونه به یادمان می آورد که هنوز برده ایم.
برده قدرت دیگران و برده شکم خویش و کودکانمان که وادارمان می کند حتی مرزهای انسانیت را هم بشکنیم .اول به رویمان نمی آوریم ، می خواهیم عادت کنیم، نمی شود ، باید چیزی گفت و گرنه بغض خفه مان می کند و جلوی آهی که از ته دلمان می آید را می گیرد، غده می شود ،یک سرطان بدخیم که تمام جانمان را می گیرد.
فریاد می زنیم ، از دست گریه که کاری بر نیامد اما صدایمان از گلو بیرون نیامده مثل غریبه ها در فضای شلوغ و پر تزویر سرزمینمان احساس غریبی می کند.
حالا از دست این کلافگی لعنتی چه کنیم؟!
به ناچار تن می سپاریم به بردگی مان.
- خفه شو!
می گوییم : "چشم" و سرمان را پایین می اندازیم که مثلا به رویمان نمی آوریم و غرورمان اصلا نشکسته .
- حق نداری نسبت به حقوقی که می گیری یا دیگران می گیرند اعتراض کنی!
"چشم ، نمی کنیم " .
پس یک شیفت بیشتر کار می کنیم تا جیب آقایان بیشتر سنگین شود.
- انگار پسرک روزنامه فروش سر چهارراه هم زیادی در آمد دارد، یک چیزی هم از او بگیرید.
"چشم الان می گیریم ".
خودمان را به آن راه می زنیم که ما ماموریم و معذور و تا قران آخر دار و ندارش را به عنوان مالیات، عوارض ، کرایه خانه ، اتوبوس ، تاکسی و هزار کوفت و زهرمار دیگر می گیریم.
- هوای این سرزمین زیادی تنفس می شود ، باید برای نفس کشیدن مردم کنتور تهیه کنیم.
"چشم تهیه می کنیم ،خودش هم دوزمانه ،نرخ نفس کشیدن در شهر ها گران تر از روستاها ،در روزها گرانتر از شبها !"
مثل اینکه من زیادی دارم نفس می کشم و کنتورم هم شماره نمی اندازد چون زیادی حرف زدم و نفس کشیدم ولی هنوز زنده ام و کپسول اکسیژنم را قطع نکرده اند!
دارند زنگ در را می زنند ، کوپن تنفسم تمام شده ، قبل از اینکه مامورها بیایند و اکسیژنم را قطع کنند خفه می شوم!
چقدر خوش به حالمان شده که سخنگوی چند کاره دولت دیروز اعلام کرد : "رسانه ها در مورد دولت خط قرمزی ندارند."
واقعاُ ؟
یعنی باور کنیم !
نمی دانم چرا نمی توانم توصیه نامه اجباری دولت محترم که مهر و امضای سه ماه پیش را بر پیشانی داشت فراموش کنم.
لیست بلند بالایی که موارد ممنوعه را اعلام کرده بود تا مبادا مثل" آدم" بعد از خوردن" سیب ممنوعه" از بهشت اخراج شویم ؛صحبت در مورد بحث هسته ای تا موضوع دانشجویان و حتی گرانی های اخیریک تابوی جدید برای مطبوعات شد در کنار همه مسائل دیگری که تمام این سال ها باید در موردش خفه خون می گرفتیم!
بماند که واژه نامه جدیدی هم ضمیمه اش کرده بودند تا مثلا به جای واژه "جنبش" از "حرکت " استفاده کنیم!
شاید در این مدت اتفاقی افتاده باشد.شاید تمام این مسائل حل شده و خط قرمزی نمانده که دولت در موردش پافشاری کند،لابد در بحث هسته ای به موفقیتی بزرگ دست یافته ایم! – قطع نامه سوم علیه ایران در حال تهیه است – شاید هم تمام دانشجویان آزاد شده اند! – هنوز سه نفر در بندند و دادستان اعلام کرده در این مورد حتی از خود وی هم سوالی نشود.-
شاید هم صورت مساله حل شده و هیچ روزنامه نگاری نمانده که خطوط قرمز را زیر پا بگذارد-شرق و هم میهن توقیف شده اند وهیوا بوتیمار وعدنان حسن پور هنوز زندگی زیر تیغ را تجربه می کنند و گوشه گوشه زندانهای کشور از حضور روزنامه نگاران خالی نشده- و اگر هم مانده همه خودی هستند.
خب پس معادله کاملا درست است " در مورد دولت هیچ خط قرمزی وجود ندارد "!!!!!!!!!!!!!
نمی دانم چرا دلم می خواهد خودم را گول بزنم و این حرف را باور کنم.
نمی دانم چرا دلم می خواهد احمق باشم.
نمی دانم چرا دلم می خواهد این پیش فرض را از مرز خودی و غیر خودی خارج کنم و بنویسم.
نه اصلا همه بنویسند...
تقصیر من نبود که اینجا به دنیا آمدم .تقصیر هیچ کس نبود ،اما حالا هستم و روی شناسنامه ام نوشته اند فلانی ،فرزند فلانی ،متولد همین جایی که ایران می نامندش.
ایران .
کشور من ، که نمی دانم چرا تبدیل شده به غول بزرگی که از آن می ترسم ،می ترسانندم.
این را گفتم که بدانی اختیار زیادی نداشتم - نه من که همه ما - در انتخاب جایی که الان در آن زندگی می کنم.
جایی که حق طلبان زنده به گور می شوند و مجیزگویان لامذهب کیسه کیسه مال انباشته می کنند.
جایی که مدیریتهای قرون وسطایی و اعدام با طناب دار در ملا عام می خواهد دوباره رونق بگیرد تا یادمان نرود که زیاد دست از پا خطا نکنیم که این آینده دور و نزیک ماست.
و شهر من زنجان؛ یکی از شهرهای قرون وسطایی همین کشور است که وزیر کارش وعده ایجاد سالانه یک میلیون شغل را داده بود و حالا که صندلی اش در وزارتخانه محکم شده به جای عمل به آن ،تحصیل کرده گان شهر من را بر سر سفره شهرداری تهران دعوت می کند ،آن هم با سمت رفتگری!
می دانم که نباید کار را عار دانست ،تنها چیزی که نمی دانستم این بود که شان و مقام تحصیل کرده گان شهر و کشورم در حد رفتگری است و ...
اصلا ای کاش نمی گفتند می خواهند اشتغال زایی بکنند،بیکار که بودیم لااقل یک درد داشتیم ولی حالا که می خواهند کار آفرینی هم بکنند تمام آبرو و حیثیتمان را به باد می دهند.
آخر بی انصاف ها ،مگر درد بی کاری برایمان کم بود که حالا اعضای شورای شهر سجاس رود آگهی استخدامی را با تمام افتخار تکثیر کرده تا درراستای اشغال زایی ، جوانان این شهر را به شهرداری تهران بفرستد!
حتما لازم بود چنین اشتغال زایی را در کارنامه مدیریتی تان ثبت کنید وبه عنوان شرایط ویژه بنویسید "با سه وعده غذای کافی و سرپناه؟!!!!"
حتما باید تمام بدبختی ها را به رخمان می کشیدید و می گفتید به وضعی دچار آمده ایم که به نان شب محتاجیم و در نبودش از گرسنگی ایمانمان را هم از دست می دهیم!!!
یادم رفت بگویم که برای این کار با منت گواهی پایان خدمت یا اشتغال به تحصیل هم لازم بود تا اعضای شورای این شهر معرفی نامه ای را ضمیمه اش بکنند و همراه فرد متقاضی به شهرداری تهران بفرستند.
معرفی نامه ای که باید در آن نوشته شود:"لطفا این دانشجوی بینوا را در بخش خدماتی آن سازمان مشغول به کار گردانید تا از صدقه سری بلایی که آقایان بر سرش آورده اند ، از گرسنگی نمیرد."