تبليغاتX
سکوت یخی

خیلی وقت است که گله می کنیم و شکایت داریم از آنچه بر سرمان می آید و می آورند.

خیلی وقت است که فریاد می زنیم بس کنید! زندانها پر شده اند !دیگر جا ندارند!مهمانان اوین را می گویم که حالا دچار کمبود جا شده اند.

مگر کسی مانده.خیالتان راحت .تمام شدند.همه را گرفته اید.حالا دنبال چه می گردید؟

خیلی وقت است که این حرفها را می زنیم و کسی نمی شنود .

خیلی وقت است که خودمان را به در و دیوار می زنیم تا این حرف را به گوش یک نفر برسانیم و نمی دانم چه اصراری است که حتما باید این حرف را به آنهایی برسانیم که خودشان جزئیات تک تک بازجویی ها را بهتر از همه می دانند.

این چه اصرار عجیبی است که شکایتمان را پیش خود متشاکی می بریم؟

برای چه می خواهیم که شرح شکنچه های فعالان هر حوزه ای را از دانشجوها گرفته تا روزنامه نگاران و زنان و کارگران را به گوش سران حکومت برسانیم. 

مسیرهای دادسرا را بیهوده برای چه گز می کنیم!از که ،برای که شکایت می بریم؟

می خوایم حرفمان را به گوش آقایان برسانیم که چه؟

واقعا انتظار مساعدتی داریم؟از که ؟

+ سمیه میناخانی | 

نمی دانم چرا وقتی می گویند جریان شکنجه دانشجوها را پیگیری خواهند کرد دلم می گیرد و می خواهم گریه کنم.

آخر می ترسم سرنوشتی که برای پیگیری پرونده زهرا کاظمی پیش آمد دوباره تکرار شود .

می ترسم سرنوشت پرونده کوی دانشگاه تکرار شود و در آخر، یک سرباز با انگیزه برداشتن ماشین ریش تراشی محکوم شود.

شاید هم این بار دلشان بخواهد قضیه پیگیری پرونده سقوط هواپیمای خبرنگاران را  تکرار کنند که گفتند مقصر اصلی خلبان بود و خودش هم در سانحه مرد.

یادم رفت بگویم داستان قتلهای زنجیره هم از این دست قضایا بود.

شما اگر نمی خواستید چنین اتفاقی بیافتد که نمی افتاد تا دنبال مقصر هم بگردید!دیگر این حنا رنگی ندارد باور کنید.

اگر بخواهیم کسی پیگیر این جریانات نباشد باید چه کسی را ببینیم؟

اگر بخواهیم بگذارند این ملت به درد خودش بسوزد چطور؟

+ سمیه میناخانی | 

یادم نمی آید کسی گفته باشد دروغگو ها به بهشت می روند!

این را بدین خاطر گفتم که چند روزپیش یکی از خبرگزاری ها از قول معاون برنامه ریزی استانداری شهری که در آن زندگی می کنم _زنجان _ اعلام کرد از 177 مصوبه و تفاهم نامه در سفر ریاست جمهوری ،به جز 38 مورد بقیه به مرحله اجرا درآمده است.

وی در این مورد به پیشرفت 93 تا 95 درصدی مصوبه ها در مرحله اجرا اشاره کرد و گفت که اگر کسی ادعایی جز این دارد با مدارک اعلام کند.

هر چقدر خواستم ساده از کنار این موضوع رد شوم دیدم نمی شود،یادم نمی رود تا دو ماه و نیم پیش که ما دستی در کار خبرنگاری داشتیم نه خبری از این آمار و ارقام بود نه حتی بحثی در مورد پیشرفت اجرایی مصوبات!

شاید هم ما به خواب کهف گونه رفته ایم و حالا که چشم باز کرده ایم می بینیم همه جا آباد شده !اما  قبل از به خواب رفتنمان پیشرفتهای 80 ،90 درصدی ، مربوط به پیگیری مصوبات بود نه اجرای آن !

فکر می کنم تا این حد عقلمان می رسد که نگذاریم با بازی اعداد، اینطور سرمان کلاه بگذارند.

خب این را هم می گذاریم به این حساب که در این دوره و زمانه برای دروغ گفتن مالیات نمی گیرند!

اما یادتان باشد روزی میرسد که بالاخره یکی برای گرفتن تمام مالیاتهای عقب افتاده تان در خانه را می زند و آن وقت شما حتی اگر سر کیسه راهم شل کنید ،نه اصلا تمام کیسه را هم ببخشید باز نمی توانید بدهی تان را صاف کنید.

آن وقت برای یاد آوری این جمله خیلی دیر شده که :"دروغگو ها به بهشت نمی روند".

+ سمیه میناخانی | 

می خواهم این مطلب را برای تمام آنهایی بنویسم که زندگی را هر گونه که دیگران عرضه می کنند ٬نمی خواهند.

می خواهم این مطلب را برای تمام آنهایی بنویسم که یک قلم و یک ورق کاغذ برایشان بهانه مبارکی شده که زندگی را با آن تداوم دهند و نبودش را توفیقی اجباری بدانند که برای به دست آوردن  دوباره آن  ٬ دست به تلاشی مقدس بزنند.

تلاشی مقدس و مضاعف .

می توانید ببینید؟ها؟

در روزگاری که سایه سنگین زندان بر کار خبررسانی و خبرنگاری سنگینی می کند٬هنوز هستند کسانی که شرافتشان را به بهای یک قرص نان نمی فروشند.

شنیدم که جناب آقای استاندار شهری که در آن زندگی می کنم ـ زنجان ـ در روز خبرنگار ٬برای تامین نیازهای اصحاب مطبوعات اعلام آمادگی کرده بود!

مگر نیازهای اصحاب مطبوعات چیست که یکی از دولتمردان می خواست آن را به ما ارزانی دارد ؟

آیا جز این است که ما را کمی راحت بگذارند تا بتوانیم تمام حقیقت را بازگو کنیم؟

آیا جز این است که یک فضای آزاد برای رسانه هاتنها خواسته ای است که هر فعالی در این حوزه خواهان آن است؟

پس کو؟

اگر می خواهید نیازهای ما را بر طرف کنید دست از سیاست شکستن قلمها و بر پا داشتن چوبه های دار بردارید٬اگر هم نمی خواهید کمکی بکنید پس لطفا حرف نزنید!

 

+ سمیه میناخانی | 

 

مگراز پنج شنبه چند روز پیش تا الان چه مدت گذشته؟

 

چهارمین روز هنوز تمام نشده ولی کشور همیشه پر التهاب ما اخبار منزجر کننده ای در این مدت داشت.

دوباره اخباری از جنس زنجیر و به ابعاد سلول که هفت نفر از اعضای سندیکای شرکت واحد و هواداران آن را در بر گرفت و با هوای گندیده بازداشتگاهها به استقبالشان رفت.

و باز هم طبق معمول کک هیچ یک از دولتمردان بابت تکرار این قضایا نگزید و اصلا به روی مبارکشان هم نیاوردند هر چند که حتم دارم روی سایت اخبار ویژه حتما از این موضوع خبردار شده اند.

از هجوم ماه گذشته هم چندان زمان زیادی نمی گذرد،امروز می شود سی و چهار روز.

در این فا     دراین فاصله اما چند نفر دستگیر شدند ؟کسی آمار دقیقی دارد ؟فکر نمی کنم جز آن سربازان گمنام که مجوز هر گونه اقدامی را، همیشه داشته اند کسی از این تعداد در گوشه و کنار این سرزمین خبر داشته باشد.

دانشجوهای بازداشتی 18 تیر چند نفر بودند؟  18 نفر ؟

کارگران بازداشتی چند نفرند؟   8 نفر  ؟

آنهایی که از کار اخراج شدند چند نفرند؟ 80 نفر ؟800 نفر؟8000 ...

اصلا مگر تفاوتی می کندبرای آنها که به جای یک ملت 70 میلیونی تصمیم گیری می کنند؟

دیوارهای زندان را که کمی  بالاتر بکشند صداهای اعتراض خواهد خوابید.

وقتی تعداد سلولها را به اندازه تک تک مردان و زنان این سرزمین افزایش دهند همین کشوری که در آن فکر می کنیم آزادتر از منصور اصانلو و محمود صالحی _اعضای در بند سندیکای کارگران شرکت واحد _ زندگی می کنیم هم تنگ تر از سلولهای اوین خواهد شد.

لابد 18 شهریور ماه هم نوبت زنان است که طعم بازجویی های وحشیانه بند ۲۰۹ اوین را بچشند.

امیدواریم این چنین نشود ،امیدواریم اوین خالی شود از تمام کسانی که دگرگونه فکر می کنند و مهر سکوتشان را بر داشته اند.

اما شما....

خوش باشید که کارگران کشور نانشان را توی سلولهایی که برایشان ساخته اید می خورند، درکنار دانشجویان  ،در کنار روزنامه نگاران.

در این کشور هیچ کس سر جای خودش نیست .باور کنید!

 

+ سمیه میناخانی | 

حال غریبی داریم ما که می خواهیم روزنامه نگار باشیم.

دیروز روز خبرنگار بود ٬مدام توی دلم آرزو می کردم ای کاش لااقل توی یکی از جعبه های شیرینی که دولتیها برایمان می آوردند برای تبریک٬چیز دیگری بود.

می دانم که انتظار بیهوده ای بود اما دلم چیزی از جنس هوای پاک می خواست که با آن بشود راحت تر نفس کشید ٬راحت تر حرف زد و راحت تر نوشت.

و راحت تر نرفت زندان .

اما هیچ کس این هدیه را برای ما نیاورد ! آخر شب مثل ماتم زده ها که به جعبه های شیرینی نگاه می کردم فهمیدم امسال هم مثل سالهای گذشته سرمان کلاه رفت٬درست عین بقیه خبرنگاران این کشور.

نمی دانم ما نمی فهمیم که آقایان چه می گویند یا آنها زبان و خواسته ما را نمی فهمند.ما چه می خواهیم در عوض آنها چه به ما می گویند!

راستی برای چه روز خبرنگار را به ما تبریک می گفتند؟

برای آنکه می بینیم هر کسی کمی بلندتر حرف میزند را می گیرند و ما حتی یک خط خبرـ فقط برای اطلاع رسانی ـ هم نمی توانیم در موردش بنویسیم؟!!!

شاید هم به خاطر اینکه هزینه زنده ماندن بالا رفته ـزندگی کردن که هیچ ـ ولی حتی نمی گذارند نجوای اعتراض از کسی بلند شود؟

می خواستید گرفتن قلمهایمان را تبریک بگویید؟

استاندار شهری که در آن زندگی می کنم ـ زنجان ـ دیروز اعلام کرد: "اگر خبر نگار را شهید کنند نمی توانند قلم او را حبس نمایند."

او هم ای کاش به آنچه می گفت اعتقاد داشت.خواستن این موضوع٬آرزوی زیادی است؟

فکر می کنم کمی زیاد است چرا که همو چند ماه پیش عده ای از ما خبرنگاران را معاندان قلم به دست خواند تا کمتر از او انتقاد کنیم.

+ سمیه میناخانی | 

 این مطلب را برای روز خبرنگار می نویسم .برای روزی که دیگر وجود ندارد و فقط اسمش مانده ،درست مثل

خود خبرنگار که اجازه ندادند دیگر باقی باشد و نفس بکشد و…

وقتی خبرنگار نباشد جشن روز خبرنگار را برای چه کسی می گیریم؟!

من هم زمانی خبرنگار بودم اما حالا نه.

دلیلش را بروید از همان هایی بپرسید که توهم انقلاب مخملین و براندازی نرم و انقلابهای رنگین وادارشان کرد قلمها و کاغذ هایمان را بگیرند تا فقط از گل و بلبل بنویسم!

امروز لابد ادعای حمایت از رکن چهارم  دموکراسی را هم خواهند کرد که مثلا لازمه توسعه است و از این مزخرفات پای منبری.

اما همان ها باید به یاد داشته باشند  هیچ کس فراموش نمی کند دستی را که برای نواختن لتی بر بهمن احمد امویی -روزنامه نگار- پایین آمد و در بازجویی هایش نه از موارد اتهامی اش چیزی پرسیدند و نه به قول خودشان از روابط مشوک با عناصر بیگانه ، که فقط می خواستند یک چیز را بگویند: "می خواهید قهرمان شوید؟ "تا به او و دیگران ثابت کنند که قهرمان نیستند.

اما شما باختید.

باختید چون ما می دانیم قهرمان نیستیم  و اصراری هم نداریم که آن را به شما بقبولانیم،همان طور که شما منجی بشریت نیستید ولی نمی دانم چرا می خواهید دروغی که خودتان هم آن را باور ندارید به خورد دیگران بدهید.

ما قهرمان نیستیم همان طور که شما آنچه می گویید نیستید،همان طور که شما عادل نیستید.

یک تفاوت دیگر هم داریم ؛  اگرما قهرمان نیستیم ، ادعای قهرمانی هم نداریم اما شما با تمام بی عدالتی تان ،گوش فلک را پر کرده اید از عدالت.

+ سمیه میناخانی | 

دلم لک زده برای یک دل سیر بوی کاغذ کاهی روزنامه .

برای اینکه با یک نفس عمیق تمام  بوی جوهر چاپ را توی ریه ها یم پر کنم و خالی نه!

اما  دیروز با زهم یک خبر بد آمد و آوای یک جغد شوم که پرید و پرید و بالاخره نشست بر بام روزنامه شرق.

دوباره باز هم شرق توقیف شد .

توسط چه کسی ؟

همان هایی که دا نشجوها را بردند،دیکتاتورها را آوردند،زنان را بازداشت کردند و لباس نظامی ها را با باطومهایشان  در قدم قدم این شهر و این سرزمین گذاشتند تا هیچ گاه چهره نظامی شهر را از یاد نبریم .

حالا ما مانده ایم وباقی دانشجوها که با ما همدردی می کنند و ما با آنها!

ما مانده ایم با حسرت یک خط نوشتن بدون حضور سایه سنگین خطوط قرمز.

و جای خالی آنهایی که به جرم روزنامه نگاری شاید هم بند دانشجویان باشند و تحریریه هایی که یکی یکی چراغهایشان خاموش می شدندهر چند که همه اعضای آن تحریریه بارها آرزو کردند"ای کاش هرگز خاموش نشود چراغ این خانه ".

چقدر راحت آستانه تحمل ما را این ماموران ، بازجویان ، نظامیان...-چه می دانم چه القاب دیگری هم دارند-بالا  برده اند که وقتی می شنویم روزنامه ای توقیف شد می گوییم " اِ،بالاخره درش را بستند"!

 

چقدر راحت آستانه تحملمان در مورد بازداشت و شکنجه دانشجویان ، روزنامه نگاران و زنان و کارگران و پژوهشگران و…-هر که را بگویید-بالاتر رفته که مثل اخبار عادی در کنار سایر اخبار هر روز می شنویم.

سهل آصفی که بود؟در روزنامه شرق کار می کرد ؟مطلب می نوشت؟

حالا کجاست؟کسی می داند الان چندمین برگه بازجویی را پر کرده؟و برای چندمین بار گفته که فقط یک روزنامه نگاراست؟

پیشترها یک احضار ،یک بازداشت و یک حکم توقیف هزینه داشت ، برای حاکمیت گاهی حتی اندکی ترس هم داشت که حالا بی مهابا می تازد.اما به کجا؟

حالا انگار عده ای آبونمان این بازداشتگاه و آن زندان و آن یکی دادگاه شده اند،بی دلیل می برند با دلیل برمی گرداند تا دفعه بعد دوباره بهانه برای بردن داشته باشند ،این بار طولانی تر.

حکم روزنامه ها هم که این وسط معلوم است.یکبار توقیف میکنند دفعه بعد حلقه محدودیتها تنگتر می شود،این اواخر که آقایان تیتر و لید هم برای روزنامه نگاران تعیین می کردند.

اگر جایگاهها عوض شده و بازجوهای دیروز می خواهند مطالب روزنامه ها را تهیه کنند ای کاش به روزنامه نگاران هم حق بدهند که از آنها به خاطر تمام این 28 سال –بازجویی که نه – ولی لااقل یک سوال بپرسند :"شما آقایان چه بر سر این مردم می آورید؟! "

+ سمیه میناخانی | 

بس که ننوشته ام حریص شده ام.

می خواهم همین الان تمام شیره جان این قلم را بمکم و لااقل در این مورد کامیاب از دنیا بروم تا فردا روی سنگ قبرم ننویسند:"شادروان٬ جوان ناکام"!

می خواهم "زمین را زیر و رو کرده ٬جهانی نو به پا سازم".

می خواهم بگذارند "که این سرزمین ٬سرزمین عشق شود".

می خواهم باران بارد تا بتوانم چشمهایم را بشویم .

اما لامذهبها!

باران که می بارد٬اما چرا چشمهای من هنوز غبار آلودند؟پس چرا پاک نمی شوند؟

چرا کابوس ترس را نمی شویند تا از این احساس لعنتی که یقه خیلی هایمان را گرفته خلاصی پیدا کنم؟چرا؟

کاش امشب سیل بیاید.

باران مرداد ماه را کسی شنیده بود؟

وقتی وسط چله تابستان باران می بارد حتما در این برهوت ٬سیل هم می تواند بیاید و همه چیز را با خود ببرد٬حتی من را.

باکی نیست.

می خواهم"الفبایی تازه اختراع کنم ٬به شهری که در آن هیچ کس خواندن نمی داند!

شعر می خوانم ٬در سالنی متروک و شرابم را در جام کسانی می ریزم که یارای نوشیدنشان نیست!"*

اما نمی دانم چگونه!

کسی هست که بگوید؟

نیست ؟پس من چه کنم؟"می دانم که در این انقلاب تنها گنجشگکان در کنارم خواهند بود"!*

اصلا ای کاش رفته بودم٬همان موقع که چند روز به زاده شدنم مانده بود.همان موقع کاش اصلا نمی آمدم.

من را چه نسبتی با این خاک؟

من غریب٬و این خاک با من غریبه تر.

اصلا ای کاش به این زمین فرود نمی آمدم٬ مگر زمستان دو سال پیش که برفها با زمین قهر بودند و بر آسمان این شهر  نمی باریدند زمستان نشد.

می خواهم گریه کنم برای تمام مطالبی که باید می نوشتم و ننوشتم.

می خواهم ماتم بگیرم برای تمام آنهایی که نمی شناختمشان ولی حکمی که به دستشان دادند یکی بود .

برای همه یکسان

                           "اعدام"

*اشعار از" نزار قبانی " بر گرفته از کتاب "باران  یعنی تو برمی گردی"

+ سمیه میناخانی |